سلام به خیل بی خیالاآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآااااان
فسوس و صد فغان و آه و واویلا....بازهم شیخ وبلاگ نویس ما(بنده را منظور کنید...)بر سر کوی آرزوهایش یادی از وبلاگ مفوت خویش کرده اند و تشریف آورده اند تا آپکی کنند...نعم ...اوکی...همی رویم سر فروع مطب...چون روزگاری بس کشدارهمچون لنگ های ددی لنگ دراز از وب و نت مفارقت نموده اییم در سرآغاز اسپیک می نالیم که هی داد و بی داد...عجب زمانه ی بی معرفتی شده که شیوخ بلاد نیز دپرس گشته و ناجور خفن در لاک خویش فرورفته اند...ایهاالناس چاره ایی برای جل و پلاس عید کنید...که ما هم نو نوار گردیم...الداستان دیزی از دیزهایی عند اسفند جماعت جیب گشاده اندرونی همگان را فراخواندن که ایهاالهم اتاقیان برخیزید که به استریت رفته و چشم در چشم اجناس هجرها گشته شاید روی آنها را کم کرده و بفهمند که ما جماعت بی بضاعت نیز جرات جسارت داشته و به پاساژهای آنچنانی لنگ می نهیم....الباقی قصه این که جماعت الاف و کلاف در کلاف از جا جسته و به سوی استریت روان گشتیم.آنچنان شنگول و سرخوش گشته بودیم که هر چه گل و لای باقی مانده از ادوار قرون وسطایی بود را لگد مال نمودیم علی ای الحال به دلمان اوفتاد که سوار استری ،بارکشی ،...گردیم که هم زودتر به هجرها برسیم و هم جهنم عیشی کرده باشیم و حالی هم نسیبمان گشته باشد فی الحال در ایستگاه(استری...)به انتظار ایستادیم و بقدری فحش و ناسزا بر بخت خویش بلوتوث نمودیم که دیگر جایی نمانده و مموری (بخت،بدبخت خویش)را روی هوا بردیم که ناگاه خواجه ایی از خواجگان بانگ برزد که هی فلانی طالعت بسی نیکو بوده و استر جان(ضمایر لاو...)زود تشریف فرما گشته اند(ما هم فکور گشته که ای دل غافل تا به حال چرا از طالع نکوی خویش غافل مانده بودیم...)عاقبت بنده همراه هوارتا از خواجگان استر را قرق کرده و در جای جای ایشان(اتوبوس جان)ولو گشتیم...فی الحال بنده فرصت را غنیمت شمرده و نشمرده به عوالم هپروت اندر شده و از احوالات مبدا و مقصد بی خبر گشته و چرتکی(که چه عرض کنم یه دو ،سه ساعتی)را سواربر قاطر رویا بلاد عالم را زیر و رو نمودم (و تا آنجا پیش رفتم که تمامی موجودات از تمامی اعصار از دست بنده هوارشان به هوا رفته به ناچار ما را از عوالم رویا به در انداختند)ما نیز که حسابی کیفور گشته بودیم به ناچار چشم بگشودیم و نظارگر فیس خواجگان گشتیم و دانستیم که ایشان نیز در همان اطراف (سر قبر آرزوهای دست یافتنی و نیافتنی شان)پرسه می زنند بنده نیز از سر همدلی با ایشان باز همی خواستم که به آغوش صندلی باز گردیم (که ای خدا را چه دیدی آمدیم و چیزی هم آن وسط ها گیر ما آمد...)البت هنوز تکانی به خویش نداده بودم که چشمهایم به ویوی بیرونی استر اوفتاده خواب را بی خیال گشتیم و با دست و سر و پنجه و دماغ و (بقیه اعضا که نامبردنشان را گزافه گویی پنداریم...)مشغول نقاشی بر روی شیشه گشته و آنچنان از اعماق ته مان به پینت پرداختیم که هزاران پیاکاسو را به عجب اندر همی کردیم...ناگاه یکی از خواجگان که هنوز در توهمات ناشی از قضایای قبلی(همان بلاد هپروت...) به سر می برد بنده را مورد خطاب قرار داده که هی فلانی عجب
کوسه ی ملوسی پینت نموده ایی...بنده که 2000جفت شاخ +!!!!+؟؟؟؟؟ روی سرمان جا خوش کرده بود به فکر اندر شده و از هر زاویه ایی که چشم مسلح و غیر مسلح می توانست به نقاشی مان نظر انداختیم دریغ از کوچک ترین نشانه ایی از شباهت به
کوسه ...و به بحث و جدل با خواجه ی مذکور پرداختم که هی فلانی شما مگر نمی دانی ایشان یک پیشی ناناز و مامانی بوده که یه دقیقه قبل یه قناری درسته قورت داده اند و به همین خاطر شکمشان قلمبه گشته و ...بنده که در حال گذاشتن انواع کنفرانسهای نقد و بررسی برای پینت بیوتی فولمان بودیم ناگاه خواجه ایی دگر برخاسته و همچو ادیسون گرفته ها به ویویی بیرونی استر و ما دو مجنون (بلانسبت مجانین محترم)خیره گشته و فرمودند که ای ابلهان چگونه است که افسار استر از دستتان رها گشته و مسیر را نمی دانید که 3 ساعت را در استر سواری کرده ایم دریغ از دانستن یک مسیر...بنده نیز در جواب برآمده که هیهات حال چه گلی برسر بگیریم...خواجه ی اولی که هنوز از بحث فرتوت نگشته بود فرمود که اگر گل می خواهید ته کفشهایتان به وفور یافت می شود...ما که موقعیت را برای جدل مناسب نمی دیدیم از ایشان بگذشته به سمت درایور استر(راننده اتوبوس) روان گشتیم و کویسشن نمودیم که فی این تایم در کجا به سر می بریم و به کجا روانیم؟ایشان نیز مسیر را فرمودند و عرض نمودند که شما جماعت چندین ساعت را در استر به سر برده اید جایی برای تلپ گشتن ندارید؟ما نیز در جواب برآمدیم که ایهاالدرایور به شما هیچ ربطی نداشته و دارد و خواهد داشت... پس از تحقیق و تفحث از دیگر هم استریان فهمیدیم که 2 ایستگاه دیگر به اندرونی (خوابگاه)می رسیم پس هپی گشته سوی مای فریند خویش بازگشتیم... و همگی به عیش اندر نشده زد حال خورده بازگشتیم...زیرا که مسئلت ایمپورتنت بلیط را فورگات نموده بودیم ....آری بازهم ولو گشته و به فکر اندر شدیم که ای داد اندر احوالات بلیط چه حیلیتی نماییم!!!!...؟؟؟ و البت از خیر رفتن به استریت و از رو بردن طبقه ی اشراف بگذشته (و اصلا در هنگامه ایی که بودجه ی بلیط استر را نداریم چه استریتی و چه خریدی!سری را که درد نمی کند جارو به دمش می بست ) علی ای الحال پس از یک سده نبوغ بنده شکوفا گشته بفرمودم : هان، من نقشه ی خویش را بازگو می کنم فقط از ترفند چهار،چهار،دو استعمال می کنیم که یقینا نتیجه ی اوکی در بر خواهد داشت!
بلی پس از نالیدن نقشه ی خویش بفرمودم همگی به فرمان من...فی الحال به دنبال من روان شوید...علی ای الحال در نزدیکی های شیخ(درایور...) بنده کلمه ی رمز(بپیچونید...)را به دو 2 خواجه ی مسئول اعلام نموده و ایشان نیز فی الفوربه درآوردن صداهای فس و فس با لب و لوچه شان مشغول گشتند...شیخ نیز پس از یه نیم قرن انتظار فرمودند که ای ناقلا پیشته ... پدر سوخته از کجا اومدی تو؟...بنده که دیدم اگر خویش دست به کار نشوم گند زده می شود به کل نقشه هایمان(البت نظارگر خفگی و جان دادن خواجگان مذکور بر اثر زیاده از حد فس و فس گوفتن، گشته) پس بفرمودم که یا شیخ این صوت یحتمل از استرمی بوده چرا ایست نمی کنی تا احوالاتش را چکابی نمایی؟ شیخ نیز نامردی نکرده و پس از یه دو نیم قرن دیگر فرمودند:آری چونین است...من همی روم تا نگاهی بر تایرهای استر بیندازم...فی الحال که شیخ پیاده گشتند بنده کلمه رمز(د جون بکن دیگه...)را ادا نموده و خواجه ی دگر بسوی جایگاه شیخ روان گشته و نایلون بلیط ها را کش رفتند...بدین منوال نایلون حاوی ابلیاط(همان بلیط های خودمان...)به بنده رد شده و همگی از فرصتی که (با هزار بدبختی ایجاد نموده بودیم..)استفاده کافی را برده و دوپا داشته هرچه دم دستمان بود پا قرض نموده فی الفور فرار نمودیم و تا جایی که می توانستیم از استر فاصله گرفتیم...لیک مگر ماجرا خاتمه می یافت...خیر...همین که به اندرونی(خوابگاه)دخول نمودیم همه ی خواجگان سهمشان را از رزق کسب شده خواستند...بنده نیز نامردی ننموده سهم هر کسی را متقلبانه(ای بابا ما باید سهممون بیشتر شه دیگه مثل اینکه نقشه از ما بود؟!..)داده ،وانگهی می بایست برای انواع بلیط ها نقشه هایی مناسب احوالشان مطرح می گشت تا قابل استعمال گردند...به همین خاطر دگر بار خواجگان دست به دامان بنده شده و نالیدن که هیهات شیخ تو بزرگ مایی بازگو اکنون چه کنیم..بنده که از خدایمان بود دگر بار به فریندان خویش هلپی کرده باشیم(و در این گیر و دار چیز هم به جیب بزنیم...)بفرمودیم "نو پروبلم" دوستی گرگ بی طمع نبوده و دوستی برای همین چیزهاست!!!بلی نقشه از این قرار بود که بلیط های سالم را همچو آدمیان تقدیم درایورمی نماییم و در مورد بیلط های نصفه نیمه هم از ترفند یک ، یک،صفر(که خودم هم تا به حال به گوشم نخورده..!)استفاده می کنیم بدین گونه که سوار استر گشته سوت زنان (البت اگر سوت زدن بلد نبودید می توانید با جنباندن سر و کله..)نشان دهید که انسانی هستید مایه دار و اصلا از آن تریپ آدم هایی نیستید که در فکر در رفتن بوده و هستند و خواهند بود...بدین منوال تا رسیدن به ایستگاه سر کرده و در ایستگاه مورد نظر به داد و بیداد پرداخته که ای وای دیرم شد ...ببخشید مستر بلیط منو بگیرید ...سپس همین طور که بلیط را سفت چسبیده اید تا جایی پیش می روید که مستر باور کند که بلیط بر اثر کشمکش بین خودش و شما پاره گشته و بو نبرد که بلیط از پیش پاره بوده است و هنگامی که باور نمودند ...می گویید ای داد دیدی چه شد ببخشید مستر جااان ... و از پی کار خویش می روید(البت به هیچ وجه نباید آرامش خود را از دست دهید و مواظب باشید که لپهایتان گل نیندازد چون تابلو می شوید"مطمئنا گل نمی اندازد حداقل مواظب باشید درخت نیندازد")...نعم پس از فرو کردن نقشه در مخ تک تک خواجگان(که شک دارم که چیزی به عنوان مخ داشته باشند..) و گرفتن سهم مهندسی نقشه به نوش و حال اندر گشتیم و کپه ی مرگمان را خودم هم نمی دانم کجا گذاشتیم علی ای الحال به هر بدبختی بود شب را سحر کردیم...چون صبح گشت و باز خواستیم سر کسب خویش باز گردیم به خاطر آوردیم که عجب نکو اقبال بودیم که دیروز گنجینه ایی را دارا گشته ایم... و چون خواستیم به سراغ گنجینه رویم همی دیدیم که خواجه ایی بر سر خویش می کوبد و جیغ و هوارش به سماوات رفته است...کویسشن نمودیم که چه بلایی نازل گشته؟گفت که نظافت چی گنجینه را با انبانش سربنیست نموده اند...ما که حال درستی نداشتیم لنگ به لنگ بانگ بر زدیم بر احباب (دوستان)که ای خفتگان برخیزید که انبان را نظافت چی برده شما را خواب؟ فی الحال خواجه ایی که به تیز دندان شهرت دارد از جا جسته سوی زباله دان ها روان گشت...بنده که تلو تلوخوران خود را به ویندوز بیرونی اتاق رسانده بودم شاهد تلاشهای بی شائبه ی تیز دندان بودم (از خاطرم گذر کرد که سهم ایشان را در صورت فایند انبان دوبل گردانم..) آری همیشه خواستن توانستن نیست اگر این جور بود که من استر شاسی بلند را ترجیح می دادم به بلیط استر ابو قراضه...تیز دندان بخت برگشته که حس بویایی اش بر اثر گشتن میان انواع زباله ها کور گشته بود... علامت رمز یک،یک،یک را که نماد شکست محض بود نشان داد...جملگی دپرس گشته و سخن باد آورده را باد آورده به کسی چه ربطی دارد؟ را آویزه گوشمان کردیم(البت بنده در این باب با دگران توافق نداشته و می گویم اگر این جور بود باید ثروت بسیاری از آن بالا بالایی ها را نیز باد آورده باشد،عجب ..ای باد نامرد نارو می زنی؟...ببین کار تا کجا پیش رفته که باد هم خشکه حساب می کند...) لیک اگر همی خواهید که بدانید که بلیط ها را چه شد، باید بگویم که بنده خود از یک عامل نفوذی شنیدم که یکی را دیده اند که یکی دیگر را دیده است و او هم کس دیگری را دیده است و یحتمل او هم کس دیگری را دیده است .. که همان سارق الدوله ی شهیررا که معرف حضور شما نیز هست(هلو بپر تو گلو...) را در حال سرقت بلیط ها رویت نموده اند... البت ایشان زیر فشار شکنجه های ما نیز دوام آورده و به هیچ وجه جای بلیط ها را لو نداند...ما نیز از خیر بلیط ها گذشته و بازهم چون همیشه از پی کار خویش رفتیم...والسلام...
رحمت بر جامع جمیع یارانی که تا اعماق ته سخنان بنده را نیوشنده بوده اند (داشتم می ترکیدم..آخی..) و در ایام فراق بنده از نت وب خودشان را بی یاور نگذاشتند...لیک از فریندانی که از بنده دلگیر گشته اند که هی نامرد، بی وفا،تف به مرامت....سانسور شد...چرا به وب ما سر نمی زنی ..باید بگوییم که اگر نیامده ام حتما یه بدبختیی داشتم..بابا دنیا که فقط نت و وب و آپ که نیست...دلار و هوس و طیاره و ...هم هست (چه ربطی داشت؟!!) بالاخره بنده را به گـــنــدگـــی خودتون ببخشید دیگه.. اگه بخشیدید که هیچ... وگرنه می دونم چیکارتون کنم...همتونو هک می کنم...تا دیگه هوس وب نکنین!!...علی ای الحال همگی تان را آی لاو یو داشته و از خدا نابودی (نه بابا غلط کردم..)سربلندی شما را خواستارم...خسته ی خیال خیس خاطرهایتان...
بعدالرایتینگ:
می خوامت نه به خاطر رفاقتت...نه به خاطر صداقتت...نه واسه شرافتت...
ظرافتت...رشادتت...حسادتت... می خوامت فقط به خاطر خود کثافتت!!!!