تبليغاتX
منوو دیونگیام
 


 
 

منوو دیونگیام

   
 

چرت و پرتای دل دیوونه من

   

7گل یا چسب دو قلو...؟؟!!

چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387     

سلام به خیل بی خیالاآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآااااان

فسوس و صد فغان و آه و واویلا....بازهم شیخ وبلاگ نویس ما(بنده را منظور کنید...)بر سر کوی آرزوهایش یادی از وبلاگ مفوت خویش کرده اند و تشریف آورده اند تا آپکی کنند...نعم ...اوکی...همی رویم سر فروع مطب...چون روزگاری بس کشدارهمچون لنگ های ددی لنگ دراز از وب و نت مفارقت نموده اییم در سرآغاز اسپیک  می نالیم که هی داد و بی داد...عجب زمانه ی بی معرفتی شده که شیوخ بلاد نیز دپرس گشته و ناجور خفن در لاک خویش فرورفته اند...ایهاالناس چاره ایی برای جل و پلاس عید کنید...که ما هم نو نوار گردیم...الداستان دیزی از دیزهایی عند اسفند جماعت جیب گشاده اندرونی همگان را فراخواندن که ایهاالهم اتاقیان برخیزید که به استریت رفته و چشم در چشم اجناس هجرها گشته شاید روی آنها را کم کرده و بفهمند که ما جماعت بی بضاعت نیز جرات جسارت داشته و به پاساژهای آنچنانی لنگ  می نهیم....الباقی قصه این که جماعت الاف و کلاف در کلاف از جا جسته و به سوی استریت روان گشتیم.آنچنان شنگول و سرخوش گشته بودیم که هر چه گل و لای باقی مانده از ادوار قرون وسطایی بود را  لگد مال نمودیم علی ای الحال به دلمان اوفتاد که سوار استری ،بارکشی ،...گردیم که هم زودتر به هجرها برسیم و هم جهنم عیشی کرده باشیم و حالی هم نسیبمان گشته باشد فی الحال در ایستگاه(استری...)به انتظار ایستادیم و بقدری فحش و ناسزا بر بخت خویش بلوتوث نمودیم که دیگر جایی نمانده و مموری (بخت،بدبخت خویش)را روی هوا بردیم که ناگاه خواجه ایی از خواجگان بانگ برزد که هی فلانی طالعت بسی نیکو بوده و استر جان(ضمایر لاو...)زود تشریف فرما گشته اند(ما هم فکور گشته که ای دل غافل تا به حال چرا از طالع نکوی خویش غافل  مانده بودیم...)عاقبت بنده همراه هوارتا از خواجگان استر را قرق کرده و در جای جای ایشان(اتوبوس جان)ولو گشتیم...فی الحال بنده فرصت را غنیمت شمرده و نشمرده به عوالم هپروت اندر شده و از احوالات مبدا و مقصد بی خبر گشته و چرتکی(که چه عرض کنم یه دو ،سه ساعتی)را سواربر قاطر رویا بلاد عالم را زیر و رو نمودم (و تا آنجا پیش رفتم که تمامی موجودات از تمامی اعصار از دست بنده هوارشان به هوا رفته به ناچار ما را از عوالم رویا به در انداختند)ما نیز که حسابی کیفور گشته بودیم به ناچار چشم بگشودیم و نظارگر فیس  خواجگان گشتیم و دانستیم که ایشان نیز در همان اطراف (سر قبر آرزوهای دست یافتنی و نیافتنی شان)پرسه می زنند بنده نیز از سر همدلی با ایشان باز همی خواستم که به آغوش صندلی باز گردیم (که ای خدا را چه دیدی آمدیم و چیزی هم آن وسط ها گیر ما آمد...)البت هنوز تکانی به خویش نداده بودم که چشمهایم به ویوی بیرونی استر اوفتاده خواب را بی خیال گشتیم و با دست و سر و پنجه و دماغ و (بقیه اعضا که نامبردنشان را گزافه گویی پنداریم...)مشغول نقاشی بر روی شیشه گشته و آنچنان از اعماق ته مان به پینت پرداختیم که هزاران پیاکاسو را به عجب اندر همی کردیم...ناگاه  یکی از خواجگان که هنوز در توهمات ناشی از قضایای قبلی(همان بلاد هپروت...) به سر می برد بنده را مورد خطاب قرار داده که هی فلانی عجب

 کوسه ی  ملوسی پینت نموده ایی...بنده که 2000جفت شاخ +!!!!+؟؟؟؟؟ روی سرمان جا خوش کرده بود به فکر اندر شده و از هر زاویه ایی که چشم مسلح و غیر مسلح می توانست به نقاشی مان نظر انداختیم دریغ از کوچک ترین نشانه ایی از شباهت به

کوسه ...و به بحث و جدل با خواجه ی مذکور پرداختم که هی فلانی شما مگر نمی دانی ایشان یک پیشی ناناز و مامانی بوده که یه دقیقه قبل یه قناری درسته قورت داده اند و به همین خاطر شکمشان قلمبه گشته و ...بنده که در حال گذاشتن انواع کنفرانسهای نقد و بررسی برای پینت بیوتی فولمان بودیم ناگاه خواجه ایی دگر برخاسته و همچو ادیسون گرفته ها به ویویی بیرونی  استر و ما دو مجنون (بلانسبت مجانین محترم)خیره گشته و فرمودند که ای ابلهان چگونه است که افسار استر از دستتان رها گشته و مسیر را نمی دانید که 3 ساعت را در  استر سواری کرده ایم دریغ از دانستن یک مسیر...بنده نیز در جواب برآمده که هیهات حال چه گلی برسر بگیریم...خواجه ی اولی که هنوز از بحث فرتوت نگشته بود فرمود که اگر گل می خواهید ته کفشهایتان به وفور یافت می شود...ما که موقعیت را برای جدل مناسب نمی دیدیم از ایشان بگذشته به سمت درایور استر(راننده اتوبوس) روان گشتیم و کویسشن نمودیم که فی این تایم در کجا به سر می بریم و به کجا روانیم؟ایشان نیز مسیر را فرمودند و عرض نمودند که شما جماعت چندین ساعت را در استر به سر برده اید جایی برای تلپ گشتن ندارید؟ما نیز در جواب برآمدیم که ایهاالدرایور به شما هیچ ربطی نداشته و دارد و خواهد داشت... پس از تحقیق و تفحث از دیگر هم استریان فهمیدیم که 2 ایستگاه دیگر به اندرونی (خوابگاه)می رسیم پس هپی گشته سوی مای فریند خویش بازگشتیم... و همگی به عیش اندر نشده زد حال خورده بازگشتیم...زیرا که مسئلت ایمپورتنت بلیط را فورگات نموده بودیم ....آری بازهم ولو گشته و به فکر اندر شدیم که ای داد اندر احوالات بلیط چه حیلیتی نماییم!!!!...؟؟؟ و البت از خیر رفتن به استریت و از رو بردن طبقه ی اشراف بگذشته (و اصلا در هنگامه ایی که بودجه ی بلیط استر را نداریم چه استریتی و چه خریدی!سری را که درد نمی کند جارو به دمش می بست ) علی ای الحال پس از یک سده  نبوغ بنده شکوفا گشته بفرمودم : هان، من نقشه ی خویش را بازگو می کنم فقط از ترفند چهار،چهار،دو استعمال می کنیم که یقینا نتیجه ی اوکی در بر خواهد داشت!

بلی پس از نالیدن نقشه ی خویش بفرمودم همگی به فرمان من...فی الحال به دنبال من روان شوید...علی ای الحال در نزدیکی های شیخ(درایور...) بنده  کلمه ی رمز(بپیچونید...)را به دو 2 خواجه ی مسئول  اعلام نموده و ایشان نیز فی الفوربه درآوردن صداهای فس و فس با لب و لوچه شان مشغول گشتند...شیخ نیز پس از یه نیم قرن انتظار فرمودند که ای ناقلا پیشته ... پدر سوخته از کجا اومدی تو؟...بنده که دیدم اگر خویش دست به کار نشوم گند زده می شود به کل نقشه هایمان(البت نظارگر خفگی و جان دادن خواجگان مذکور بر اثر زیاده از حد فس و فس گوفتن، گشته) پس بفرمودم که یا شیخ این صوت یحتمل از استرمی بوده چرا ایست نمی کنی تا احوالاتش را چکابی نمایی؟ شیخ نیز نامردی نکرده و پس از یه دو نیم قرن دیگر فرمودند:آری چونین است...من همی روم تا نگاهی بر تایرهای استر بیندازم...فی الحال که شیخ پیاده گشتند بنده کلمه رمز(د جون بکن دیگه...)را ادا نموده و خواجه ی دگر بسوی جایگاه شیخ روان گشته و نایلون بلیط ها را کش رفتند...بدین منوال نایلون حاوی ابلیاط(همان بلیط های خودمان...)به بنده رد شده و همگی از فرصتی که (با هزار بدبختی ایجاد نموده بودیم..)استفاده کافی را برده و دوپا داشته هرچه دم دستمان بود پا قرض نموده فی الفور فرار نمودیم و تا جایی که می توانستیم از استر فاصله گرفتیم...لیک مگر ماجرا خاتمه می یافت...خیر...همین که به اندرونی(خوابگاه)دخول نمودیم همه ی خواجگان سهمشان را از رزق کسب شده خواستند...بنده نیز نامردی ننموده سهم هر کسی را متقلبانه(ای بابا ما باید سهممون بیشتر شه دیگه مثل اینکه نقشه از ما بود؟!..)داده ،وانگهی می بایست برای انواع بلیط ها نقشه هایی مناسب احوالشان مطرح می گشت تا قابل استعمال گردند...به همین خاطر دگر بار خواجگان دست به دامان بنده شده و نالیدن که هیهات شیخ تو بزرگ مایی بازگو اکنون چه کنیم..بنده که از خدایمان بود دگر بار به فریندان خویش هلپی کرده باشیم(و در این گیر و دار چیز هم به جیب بزنیم...)بفرمودیم  "نو پروبلم" دوستی گرگ بی طمع نبوده و دوستی برای همین چیزهاست!!!بلی نقشه از این قرار بود که بلیط های سالم را همچو آدمیان تقدیم درایورمی نماییم و در مورد بیلط های نصفه نیمه هم از ترفند یک ، یک،صفر(که خودم هم تا به حال به گوشم نخورده..!)استفاده می کنیم بدین گونه که سوار استر گشته سوت زنان (البت اگر سوت زدن بلد نبودید می توانید با جنباندن سر و کله..)نشان دهید که انسانی هستید مایه دار و اصلا از آن تریپ آدم هایی نیستید که در فکر در رفتن بوده و هستند و خواهند بود...بدین منوال تا رسیدن به ایستگاه سر کرده و در ایستگاه مورد نظر به داد و بیداد پرداخته که ای وای دیرم شد ...ببخشید مستر بلیط منو بگیرید ...سپس همین طور که بلیط را سفت چسبیده اید تا جایی پیش می روید که مستر باور کند که بلیط بر اثر کشمکش بین خودش و شما پاره گشته و بو نبرد که بلیط از پیش پاره بوده است و هنگامی که باور نمودند ...می گویید ای داد دیدی چه شد ببخشید مستر جااان ... و از پی کار خویش می روید(البت به هیچ وجه نباید آرامش خود را از دست دهید و مواظب باشید که لپهایتان گل نیندازد چون تابلو می شوید"مطمئنا گل نمی اندازد حداقل مواظب باشید درخت نیندازد")...نعم پس از فرو کردن نقشه در مخ تک تک خواجگان(که شک دارم که چیزی به عنوان مخ داشته باشند..) و گرفتن سهم مهندسی نقشه به نوش و حال اندر گشتیم و کپه ی مرگمان را خودم هم  نمی دانم کجا گذاشتیم علی ای الحال به هر بدبختی بود شب را سحر کردیم...چون صبح گشت و باز خواستیم سر کسب خویش باز گردیم به خاطر آوردیم که عجب نکو اقبال بودیم که دیروز گنجینه ایی را دارا گشته ایم... و چون خواستیم به سراغ گنجینه رویم همی دیدیم که خواجه ایی بر سر خویش می کوبد و جیغ و هوارش به سماوات رفته است...کویسشن نمودیم که چه بلایی نازل گشته؟گفت که نظافت چی گنجینه را با انبانش سربنیست نموده اند...ما که حال درستی نداشتیم لنگ به لنگ بانگ بر زدیم بر احباب (دوستان)که ای خفتگان برخیزید که انبان را نظافت چی برده شما را خواب؟ فی الحال خواجه ایی که به تیز دندان شهرت دارد از جا جسته سوی زباله دان ها روان گشت...بنده که تلو تلوخوران خود را به ویندوز بیرونی اتاق رسانده بودم شاهد تلاشهای بی شائبه ی تیز دندان بودم (از خاطرم گذر کرد که سهم ایشان را در صورت فایند انبان دوبل گردانم..) آری همیشه خواستن توانستن نیست اگر این جور بود که من استر شاسی بلند را ترجیح می دادم به بلیط استر ابو قراضه...تیز دندان بخت برگشته که حس بویایی اش بر اثر گشتن میان انواع زباله ها کور گشته بود... علامت رمز یک،یک،یک را که نماد شکست محض بود نشان داد...جملگی دپرس گشته و سخن باد آورده را باد آورده به کسی چه ربطی دارد؟ را آویزه گوشمان کردیم(البت بنده در این باب با دگران توافق نداشته و می گویم اگر این جور بود باید ثروت بسیاری از آن بالا بالایی ها را نیز باد آورده باشد،عجب ..ای باد نامرد نارو می زنی؟...ببین کار تا کجا پیش رفته که باد هم خشکه حساب می کند...) لیک اگر همی خواهید که بدانید که بلیط ها را چه شد، باید بگویم که بنده خود از یک عامل نفوذی شنیدم که یکی را دیده اند که یکی دیگر را دیده است و او هم کس دیگری را دیده است و یحتمل او هم کس دیگری را دیده است .. که همان سارق الدوله ی شهیررا که معرف حضور شما نیز هست(هلو بپر تو گلو...)  را در حال سرقت بلیط ها رویت نموده اند... البت ایشان زیر فشار شکنجه های ما نیز دوام آورده و به هیچ وجه جای بلیط ها را لو نداند...ما نیز از خیر بلیط ها گذشته و بازهم چون همیشه از پی کار خویش رفتیم...والسلام...

رحمت بر جامع جمیع یارانی که تا اعماق ته سخنان بنده را نیوشنده بوده اند (داشتم می ترکیدم..آخی..) و در ایام فراق بنده از نت وب خودشان را بی یاور نگذاشتند...لیک از فریندانی که از بنده دلگیر گشته اند که هی نامرد، بی وفا،تف به مرامت....سانسور شد...چرا به وب ما سر نمی زنی ..باید بگوییم که اگر نیامده ام حتما یه بدبختیی داشتم..بابا دنیا که فقط نت و وب و آپ که نیست...دلار و هوس و طیاره و ...هم هست (چه ربطی داشت؟!!) بالاخره بنده را به گـــنــدگـــی خودتون ببخشید دیگه.. اگه بخشیدید که هیچ... وگرنه می دونم چیکارتون کنم...همتونو هک می کنم...تا دیگه هوس وب نکنین!!...علی ای الحال همگی تان را آی لاو یو داشته و از خدا نابودی (نه بابا غلط کردم..)سربلندی شما را خواستارم...خسته ی خیال خیس خاطرهایتان...

بعدالرایتینگ:

می خوامت نه به خاطر رفاقتت...نه به خاطر صداقتت...نه واسه شرافتت...

ظرافتت...رشادتت...حسادتت...  می خوامت فقط به خاطر خود کثافتت!!!!

 

+ نوشته شده در  ساعت 9:2  توسط آتنا  | 


7جنایات غیر حرفه ایی(از سری داستان های اکشن...)

پنجشنبه دوم اسفند 1386     

سلام به همه ی هم پیشگآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآن

گر دگر بار با زهم لنگ برداشته به بلاگفا اینتر نموده ایم همین بس که محض خاطر مجانینی (همچو خویشتن) طول طریق نمودیم و مرثیه ایی به قافیه کشک من بهر خواجگان رایتینگ همی کردیم. لیکن چون از دست ابلهی احباب (دوستان) به تنگ آمدیم به ناچار (چون چند هزار جفت گوش مفت گیر آورده ایم...) بر نقل قصه خویش پایفشاری نموده و به هیچ وجه حاضر به اعراض از آپ کردن نمی باشیم... فی القصه سالی از سالیان دور که بنده آن را در مخچه ی خود به تاریخ هابیل و قابیل نسبت می دهم ما به همراهی رفقا از دارالفنون ول گشته و روانه ی اندرونی (خوابگاه)گشتیم البت در طریق چشمهایمان را روی اتیاپ(تریپ های) نوادگان فلان الدوله زوم نموده و گهگاهی (طنازی نموده)متلکی نثار آنها می کردیم در مثل گر ضعیفه ایی از طایفه ی آن بالا، بالا ها  با ماشین بنزش از هزار فرسخی ما رد می شد با پرتاب هر نوع صلاحی اعم از (سوزن و چاقو و تیزی و ...)سعی در پنچر نمودن تایر ماشین چشمگیرش نموده و حسابی کیفور می گشتیم(البت  دربسیاری از اوقات مردمک هایمان به کاسه ی چشم چسبیده و آنقدر ماشین را تعقیب می کردیم که یا بخورد به تریی و از ریخت بیفتد یا کف از دهان ما همچو سیل جاری شده و تمامی خیابان های اطراف را در بر گیرد...) در حال همه مفتون هجره های رنگارنگ استریت گشته و خویش را می فریفتیم در همین گذار بود که یکی از خواجگان (پشت گوش فراخ)بنده ی تهی کیسه را مورد خطاب گذاشته بانگ بر زد که هی فلانی مسئلته... عرض نمودیم :بنال...فرمود که هیهات که من هانگری بوده و طاقتم طاق گردیده است از بس دینرهایمان همان برکفستهایمان همی بوده است... و دیر زمانی ست که به غایت هوس یک قرص پیراشکی نموده ام...ما که خود نیز آشکارا لب و لوچیمان آویزان بود بفرمودیم :لبیک یا فلانی ...به هجره اندر شویم ...در حال به هجره اندر شده و به چشم چرانی فی مابین پیراشکیات پرداختیم... ناگاه خواجه ی مربوطه پرسید:یا سیدی نرخ پیراشکی در چه سقفی بوده و بازار چگونه است...سیدی عرض نمودند:نرخ ها متفاوت بوده و بستگی به طبع و ذائقه ی شما دارد... ما نیز فی الفور نوع عند لاو آن را سلکت نموده و جویای نرخ گشتیم ...سیدی بفرمودند که قیمت ایشان(ضمایر احترام نسبت به  فود عند لاومان) یک هزار تومن همی بوده و هست... ما نیز هند در جیبهای سرشار از تهی خویش نموده و پس از جمع و تفریق فراوان فی الحال حزین گشته و اتفاق کردیم که از این هجره مفارقت نموده و بقیت عمر خویش را به شمردن دالرهایمان بپردازیم لیک چشم به خواجه ی مسئلت کننده دوخته و با نگاه هر قدر که در توانمان بود او را مورد مواخذه قرار داده و جبین مان را که انگار یک سطل که چه عرض کنم انگار یک شلنگ آب رویش گرفتند را با آستینمان اطهر نموده و بفرمودیم همه از هجره اگزیت شوید که آبرویمان که به درک هستیمان بر باد رفت ...الغرض پس از خروج بازهم بر دریوزگی خویش اقرار نموده و همچو واپس ماندگان به اندرونی روان شدیم...لیک مگر غائله به همین سادگی ها خاتمه می یافت ...خیر ما که هفت قسم خوده بودیم که ما سی خودمان و آنها نیز سی خودشان و اینکه دگر بار اگر شده (به جهنم) با تاکسی به دارالفنون رفته ایم هرگز از نیرهای هجره مذکور رد نمی شویم

اما کارد که چه عرض کنم اگر قمه هم به این شکم کوفتی بخورد بازهم بول هوسی خویش را از سر می گیرد.......چند ماه بعد......ما که پس از استفاده از وام ها و قرض و قوله های فراوان اعم از :وام مسکن ،وام کار آفرینی،وام مرید و...به یک هزار تومن(!!!) دست یافته وتقدیر را موافق تدبیر یافته و (البت طی این چند ماه شاید هم چند سال ...از هجره ی مذکور دل نکنده و آنقدر به آنها چشم دوخته بودیم که آمار چند و چون و وفور و ورود و خروج هر پیراشکی را تحت عنوان {مجموعه برنامه های شبیه سازه پیراشکی}تقدیم به لاورهایی که ع ن ما تهی بوده اند کردیم و از همین طریق موفق به دریافت جوایز ناپلئونی  از دستان مبارک شیوخ گشتیم)به طوری که سیدی ما را  از هزار فرسنگی بازشناخته و از مورنینگ تا نایت بساط کرکر خندشان بپا بوده و هست ...البت ما هم پس از کوشش وگذر از پیچ و خم های فراوان (از مراحل طراحی و تولید{دستگاه چاپ اسکناس}و آزمایش و...گذشته و بالاخره دیساید نمودیم بر بایینگ پیراشکی... ایول به خواجگان که احوالات خویش را در هر حال دگرگون نموده و در ریاضت کشیدن و دلق پوشیدن و عیار بودن فاز داده اند و اتفاق نموده اند که پیراشکی را برای خاطر حال گیری از سیدی هم شده خریداری کنیم.علی ای الحال لنگ برداشته سوی خداوند دکان همی رفته و او را بیاگاهانیدم که یا ایها السیدی ما نیز مایه دار گردیده (توپ گشته اییم)و گر بلاد عالم را گشتن کنی عمرا لنگه ی ما کاستومرهایی فایند کنی.. اند به عشق و صفا و گشت و گذار از میان پیچ و خم های سینی های فول اف پیراشکی مشغول گردیدیم فی الحال یکی ازنوادگان ادیسون که در همین ایران کنونی خودمان سکونت دارند(البت ما هم نمی دانیم که چون است که ادیسون یک زن ایرانی گرفته است...لیک آنقدر از راپورت چیان شنیده ایم که یومی از ایام که ادیسون در حال ستادینگ بر روی  نظریه ی  گوناگون خویش بوده اند سر از تونل زمان در آورده و به کشورمان تشریف آورده اند و پس از دیدن ضعیفه ایی که بر اثر رعد و برق گیسوانش سیخ گردیده بود برخورد نموده و تزویج نموده اند ...)یحتمل ایشان نیز از همان نسل اند...اوکی ...سیدی پس از رویت ایشان خنده گستاخی نموده ما را نیز از نظر گذراند...بفرمود : یا فلانی چون است که تشریف فرما گردیده و دکان ما را منور نموده اید...ایشان نیز بفرمودند :یا سیدی به این جماعت هانگری برس ...که بنده نیز اقلام خویش را فایند کنم...سیدی نیز پس از پرانیدن انواع تعارفات غضبناک چشم های دریده اش را به ما دوخته بفرمود که حاجت خویش را بنالید...ما هم پس از گذاشتن انواع کنفرانس های مطبوعاتی و مصاحبه از تک تک خواجگان(که یک هفت ،هشت نفری می شویم...)که البت گفته اند که درز نکند لیک ما درز می کنیم که دیساید ما مبنی بر توافق بر روی پیراشکی یـــــــــــــــک هــــــــزار تومنی اعلام شد...و خداوند دکان چون بشنید از خنده ریسه رفته و چون مجانین دست بر در و دیوار می کوفت و اشک از چشمانش جاری بود...ما که معتقد بوده و هستیم که خندان هنری فنی بوده و چون اصولا ما طلاب دارالفنونی لاو فنون بوده و هستیم کلی کیفور گشتیم...لیک سیدی یکباره احوالاتش برگشته و فهمیدن که نوادهی ادیسون سارق از آب در آمده (البت ادیسون خدا بیامرز در این طریق هیچ نقشی نداشته ...و اصلا این کردار زشت را همین اراذل و اوباش خودمان که نظیرش در استریت های اطراف دارالفنون کم نمی باشد به ایشان آموخته اند...)الغرض عیش ما تلف گردیده و چون ماست به عتاب و خطاب سارق پرداخته لیک عمرا گر از هجره بدون پیراشکی ایگزیت کنیم...سیدی نیز چون ناجور حالش گرفته شده و اصولا دپرس گردیده بود سخنان رکیکش را چون نقل و نبات بر سر مایی بیچاره انداخته و دیگر نمی اندیشد که آمد و ما مرض قند گرفتیم آنوقت چه خاکی بر سر کنیم و انسولین در این هیر و بیر از کجا فایند کنیم...علی ای الحال چون آتش غضب سیدی فروکش نموده(فی مابین این تایم ما بازهم به مذاکرات خویش در باب سلکت پیراشکی مشغول بودیم...)آهان سیدی عرض نمود که ای خدا ددی شما را بیامرزد که هر چند تهی کیسه بوده و شلنگ تخته می انداختید فی این تایم چند تیلیارد کلاک ما را خندانده و هرگز کج کج به پیراشکی هایمان نظر نینداخته اید(ما هم گفتیم تو از کجا می دانی اصلا به تو چه ؟کاستومر حق سلکت دارد...)بله سیدی از ما خشنود گردیده و نقل ها درباره ی مضرات مسارق و مفاسد فی مابین بلاد عالم نشخوار نمودند...و در عند کلام فرمودند که خرجینتان را بدهید ما نیز بلافاصه آن را رد نموده و سیدی نیز با بی نهایت منفی- منت نهادن به نسبت هر 4 نفر از خواجگان یک پیراشکی بخشش نمودند... ما که با دوممان گردو می شکستیم...و بشکن و بالا زنان انواع ترانه های رپ ...را به جهانیان عرضه می نمودیم سوی اندرونی روان گشتیم لیک فی طریق به نوادگان فلان الدوله نیز لبخندی به غایت گنده رد نموده طوری که ایشان نیز از فرت اشتیاق جلز و ولز می نمودند(ای زرشک..)علی ای الحال چون به اندرونی دخول نمودیم...با احدی سخن نگفته و فی الفور به غرفه ی خویش اندر شدیم...و به تناول پیراشکی احتمام ورزیدیم .. لیک مگر این کوفتی(تریپ کرای بیایید...)قابل جویدن بود ...خیر حتی ما مراحل عبور آن را از حلق و مری و نای و پیچ و خم های روده حس نموده و بر بی آی کیو بودن خویش افسوس ها خوردیم...لیک خواجه ی مجنون(مسئلت کننده..) ابلهی و بیخود بودن خویش را قبول نمی نموده و بر دنجرز بودن و حال و فاز و کوفت و زهرمار دادن پیراشکی اصرار می نمودند...ما نیز با آن حالمان به جانش اوفتاده و تا جایی که می خورد لت و پارش کردیم...علی ای الحال ایشان نیز تریپ مظلومیت برای ما آمده و کار به جاهی باریک و تنگ تر رسید...و آنقدر پیش رفت که ما سقوط نموده و از خیرش گذشتیم ...بدین منوال دگر بار ما چون همیشه از پی کار خویش رفتیم...

ایها الشیوخ از اینکه فی مابین این تایم برای بنده حقیر دل دردهایتان را گذاشته و حظی وافر نصیب بنده نمودید و ما را از گوشه موشه هایی گیجگاه خویش گذرانده اید ما را  وری هپی نموده و منت بر کله ی کچل ما نهادید...خمار پیچ و خمهای نگاهتان(نظراتتان)بوده و هستیم...والسلام...فعلا....

بعدالرایتینگ:م مرامتوتو...ج جمال تو...ن نگاتو...ص صفاتو..خ خرابتیم بخدا...(بقیشو خودت بساز عشقی...)

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 9:9  توسط آتنا  | 


به نام خدا...هستم، از بچگی بزرگ شدم، تو بیمارستان به دنیا اومدم، صادره از شهرمون، همونجا بزرگ شدم، چند سال سن دارم، بابام مرد بود، تو دوران کودکیم بچه بودم، با رفیقام دوست شده بودم،دانش آموز بودم دانشجو شدم، يه خواهر دارم كه مامان بابامون يكي هستن، ديوونه تب 40 درجه بعد از برف بازيم،به دوست داشتن علاقه دارم ، بعضی شبها که می خوابم خواب می بینم، تو خونمون زندگی می کنیم، تا حالا نمردم و ...


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه
دانشجوای فنی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
آبجی کوچولوی هفت تیر کش
داش حسين
آيدا يكي يدونه ي بابا
يلدا جون
طناز ه گلم
I LOVE YOU
رويداد با افشين جون
شعر و شاعري
شادي ماماني
قلبهاي عاشق
جعفر پرسپوليسي
امين ادبي
آغاز كسي باش كه پايان تو باشد
آزاده جون
روزبه جون
رابين هود
هر كجا باشم آسمان را دوست دارم
دانشجواي بجنورد
يادداشت هاي يك ديوانه
يه مشت حرف
آرمان جون
دوستي گل
مصطفي جون
گل يخ
آواره@مجنون@ديوانه
ღ♥ღتنها*ღ♥ღ*Lonely
منووديونگيام2*يكي عين خودم
پيمان جون
روزهاي زندگي*مهردادجون
اسماعيل جون
مهدي جون
رپ لاهيجان*ساسان خان
چاهستوني
بوتر هاي ياهو 8 *بهشاد خان
راميار پرسپوليسي خطرناك
ماتم كده
عشق و صفا و كوفت و زهرمار
نبض شب های تنهایی رسپینا
فیزیک برای همه
د یاد بگیر کامپیوترو
عشق و حال

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM