تبليغاتX
پریشان گویی های فلان بنت هیچکس
پریشان گویی های فلان بنت هیچکس
نزنی می خوری.......!!
اگر فردا بياييد
 سلام  به همه ي نازنين آآآآآآآآآآآآآآآ

به علت درخواست هاي مكرر كثيري از دوستان(به جونه آيتينم) خواستيم بازهم آپي

 كرده باشيم.

آخ اگه بدونيد كه چه انتقاداتي نسبت به اين چارخونهههههه ي ما شد

 (از طرف ددي و مام) كه به همين علت هم از ادامه ي اين بحث  معذوريم

حالا اينا رو ولش كنيد نمي دونم شما تا حالا با يه خون آشام روبه رو شديد يا نه

اگه شما هام تو يه خوابگاه دانشجويي بوديد و استاد گرامي تون(… بيخياله اسمش شيد)

از شما خواسته بودن هم يه تحقيق آماده كنيد و هم فصل قبليه كتابه(500 صفحه اي) اوي

خدا جونم اونم با فونت مورچه رو از بر باشيد و در ادامه هم فصل آينده(خودش يه كتابه) رو هم

 آماده داشته باشيدنه بابا ما چاكره همه ي اوستاهاييم(به جونه كتابم كه خوندنه هر سطرش

يه سده تاي م مي خواد)منظورم اوستاد نبود بابا با اين خوابگاهي هام كه درست و قتي عين ميت شدي

(از فشار دسشويي) دارن اونتو آواز مي خونن بعدشم وقتي بعده نيم ساعت ميان بيرون لبخندي مي زنن و ازت

 دعوت مي كنن بري اتاقشونو (البته از اون لحاظ كه شايد تونستن از تو مخت يه چيزي واسه تحقيقاتشون درآرن)

بلاخره بعد از همه ي اين مكافات وقتي ميري سراغه كتابه جون جونيت يكي شون سره درد دلش وا ميشه

و شروع ميكنه به…(بابا ما گفتيم درد دل آتونو بزارين تو وب نه اينكه اون يكم فسفره مغذمونم با هاش بسوزونين)

 خلاصه وقتي خانوم خانوما يادش اومد   كه فردا امتحان داره ميره پي كارش(الهي شكر… هميشه بايد شكر

گذار بود روز داشتيم از جهنم تر) هر وسيله اي كه دم دستته فرو مي كني تو گوشتو شروع ميكني

به مطالعه (خودش يه عالم مقدمات مي خواد …. خودتو متقاعد كني كه اگه اوستات باهات سر لج بيفته ..

مي افتي… ددي توبيخت ميكنه… و حسابي پيشه بچه محلا ضايع ميشي .. و به علت كمبود تايم به همين جا

بسنده مي كنيم) يه 2 ساعتي كه ميگذره تازه قارو و قور شكمه بلند ميشه و با هر زحمتيه كتاب به دست

مي ري طرفه كمدت كه يه چن تايي بيسكويت بياري(زحمتش واسه حمل همزمان كتابه … )بيسكويت و نياورده

 يه چن تايي سر ميرسنو(نه بابا اتفاقي داشتن از اون جاها رد مي شدن) و تا اونجايي كه پا ميده چپاول مي كنن

بدشم كه بميگردي كه به بدبختيات برسي هنوز تن گرم نشده و مي خواي كه يه بيسكويت تو شكمت بريزي كه ميبيني

هنوز تعارف نكرده بغل دستيت كه حتي قبلا نديديش (شايد اصلا تو اون خوابگاه نباشه … شايدم اصلا دانشجو نباشه)

حسابي به شكم چراني پرداخته(واسه اين كه دلت نشكنه يه ربع از بيسكويتشو….. برات گذاشته)همونو با انجام

تمامه احتياط اته كافي مي خواي برداري كه مي بيني (قربونه كرم خدا برم) از پشت پنجره يه گنجيشكه به هت خيره

 شده(بابا ما از خيره اين بيسكويتا گذشتيم) مي ري اونم واسه گونجيشكه ريز مي كني و بازهم بر ميگردي سر مطالعه ات

 با هر ترفندي كه بلدي خودتو به كتابه جذابت مشغول مي كني (بعد از 2ساعت ديگه اس كه…) وقته شامه (آخ جون از

 گشنگي داشتم تلف مي شدم) هميجور كه كتابه گرانبهاتو هم با خودت مي بري( بابا گرانبها ميشه وقتي 8 هزار

و پانصد تومن بدي … جونه من نميشه) البته اونو سفت مي چسبي چون(حالا گفتن درز نكنه اما من درز مي كنم كه ممكنه

 تو هجومه (بعضيا كه اكثره اوقات وقتاي شام پيداشون ميشه) اين  كتابه تفلكه منم به تاراج نبرن) خوب بعد از اين همه

 بدبيار ي حالا يه شكم سير غذااا ميخواي ميل كني بعد از يه نيم ساعتي (كه يه قرن به نظرت مياد… هرچند كه در

حال مطالعه ايي)نوبت شما ميشه و غذاتونو سرو ميكنن وفتي كه غذاتو رو رو ي دسك غذا خوري مي ذاري و كتابت

 و كنارت پهن مي كني كه زيرچشي به هش يه نيم نگاهي بندازي متوجه ميشي بابا دسه اين آشپزم درد نكنه نمي دونم

چرا همه بهش ميگن بد مي پزي(اولاش خودمم جزء همون دسته بودم …)قاشوقو بر ميداري و دو قاشق كه ميخوري

مي فهمي كه برنجش بيش از حد شوره (همين طور كه ميانه لايه هاي برنج در كنكاشي) متوجه ميشي اي دل غافل

 لايه هاي در كار نبوده و به جايه برنج زيرشو نمك ريختن (هر چن كه خيلي بر افروخته اي اما …)به اين دليل كه تا چن

 ساعته ديگه خاموشيه دمتو مي ذاري رو كولتو برمي گردي تو سالن مطالعه (البته سر راه مي بيني كه دانشجويي كه

داره غذاهارو به بقيه ميده كارش بيش از حد معمول طول مي كشه..) بعد از يه 3 ساعته ديگه كه مشغوله كاراتي

 تا ميخواي بري سر تحقيقي كه قراره آماده كني ميبيني اي دل غافل وقت خاموشيه(البته واسه خفاشا تازه شروع

كارشونه…)تا ميري يه مسواكي به دندونات بكشي ميبيني همه جا تاريكه و وقته خواب سرتو رو بالش ميذار ي( به اين

 شرط كه فردا از 6 صبح بري جلوي كافينته دو تا خيابون پايين تر واسي كه تحقيقت تا 10 صبح كه كلاس داري آماده شه

و از اون طرفم يه نيم ساعتي درساتو مرور كني…) هنوز پلكات گرم نشده ميبيني اي داد با زم شروع شد همه چراغ قوه

 هاشونو ميارن بيرونو(ع ين خفاش .. جغد …. موش كور… و چيزايي از اين قبيل) و شروع ميكنن به فال گرفتن و گفتن

و شنودن  از بوي فرنداشون خلاصه ماهم از فرصت (فرصت برابر )استفاده مي كنيم و مرور درسامونو با استفاده از چراقوه

ايي كه همون طرفاس شروع مي كنيم (تازه بعد از دوره سومه كه يكي شون ميگه خدا مرگم بده فردا ساعت 8 امتحان

 دارم من يكم بخونم ) بعدشم همشون سر شون ميره تو كتاباشون) البته با چه ويزويزي منم تايمو غنيمت ميشمورمو سر

 فصلايه تحقيقمو به همراه مقدمه و يه سري چيزايه ديگش واسه فردا آماده مي كنم اما مگه تموم شدنيه اين شب و

 اينجاس كه عهد مي كنم اگه فردا بشه همه چيزو به سرپرست مي گم(البته اين از عهدنامه هاي مختلفي كه تو تاريخ

خونديد قدمت بيشتري داره) با هر جون كردنيه ساعت 3 صبح خوابم كه مي بره) و خوابه يه نمك دون كه يه كتابو كش رفته

 (كتابمو پس بده.. نمك دون) با يه پنجم بيسكويتي كه كناره يه گونجيشكه يه دفعه مي بينم كه گونجيشكه به جاي بيسكويت

 داره منو نوك ميزنه و بعد بلندم مي كنه و پرتم مي كنه ته كلاس ... استاد اسممو ميخونه و مي خواد برم تحقيقمو ارائه بدم

 اما يه دفعه منو از كلاس ميندازن برونو ميبرنم تو يه اتاقه نمورو نيمه تاريك و از ام بازپرسي مي كنن... يه سوسك مي پرسه ..

 هي تو چرا نم دونو به دزدي متهم كردي .. و مياد به طرفم كه استادمون پيداش ميشه و يه حشره كش طرفم پرت مي كنه

 (تار و مار) منم امونش نمي دمو اونقدر اسپريو فشار مي دم كه بيهوش مي شم و استادو مي بينم كه لبخند مي زنه و

ميگه حالا بيا و تحقيقتو ارائه بده .. و من ديگه كاملا بيهوش ميشم ...... با صدايه ضرب گرفتن يكي بيدار مي شم ميبينم بله

 بلاخره صبح شده پا ميشمو دسو رو مو بعد از يه ربع معطلي ميشورم و سرخوش(به قوله مامان شكوه) ميرم به ساعته

 تو سالن يه نگاهي بندازم كه ميبينم اي داد بيداد ساعتي 8 و نيمه و من خواب موندم

طي يك حركت ضرب الجلي شروع به پوشيدنه لباسام مي كنم و كوله پشتيمو( كه يه توني ميشه) رو بر ميدارم با سرعت

برق از دو تا خيابون رد ميشم تا مي رسم با كافي نت همين كه پامو ميذارم تو (خداياااا ) چشم ميفته يكي از اون خفاشايه

 ديشبي كه داره با كامپيوتر ور ميره  تا منو ميبينه عين سبزي فروشا شروع ميكنه به داد و بداد كردن كه هي رفيق تو از صبح

 كجا بودي منو كنارش ميشونه و ميگه از ساعت 7 تا حالا داره دنباله مقاله ايي درباره ي اينكه علت خودكشي دانشجويان

مي گرده (خواستم بگم آدم حسابي خودت يكي از همون علتاشي) خلاصه با هزار بار قربون صدقه ي من رفتن وادارم

 ميكنه كه براش پيدا كنم منه بيچاره ام تقريبا بعد از 50 دقيقه گشت و گذار براش يه مقاله پيدا كردم . بعدشم شروع كردم

 مقاله يه خودمو پيدا كردن ( خوشبختانه بعد از نيم ساعت يه مقاله خيلي جالبو پيدا كردمو چون فرصته پرينت نبود روي ديسك

ذخيره كرده و راهي دانشكده شدم(آخي...) البته با نگاهي دوباره به ساعت متو جه شدم كه كمتر از 8 دقيقه وقت دارم ..

 پريدم وسط خيابونو يه تاكسي گرفتم(البته با زور...) و به راننده گفتم منو كمتر از 5 دقيقه ي ديگه به آدرسم برسونه رانندم كه

 خوشبختانه خودش ما رو فهميد تا اونجا كه مي تونست گاز داد وقتي كه دم دره دانشكده رسيدم فهميدم 2 دقيقه

وقت  آزاد باقي مونده( چقدر زياددد...) همين كه پياده مي شم راننده منو به اسم صدا ميكنه و ميگه كه خواهرش

 هم دانشكده ايمه و از اش خواستن يه برنامه درست كنه چون رشته اش حسابداريه زياد به كامپيوتر وارد نيس و اگه ميشه

 براش درست كنم بعدشم اسمو شماره تماسه خواهرشو ميده ميگه كه آبجيش تو دانشكده خودش باقي مواردو بهم

مي گه (منم بهت زده از اينكه حتما از قبل منو زيره نظر داشتن و واسه همين بوده كه داداش جونش گاز داده و ما رو زودي

رسونده ) فورا در ظرف يه دقيقه ي باقي مانده خودمو به كلاس رسوندم و با آسودگي و موفقيت كلاسو به پايان رسوندم

 همين كه كلاس تموم شد و اومدم بيرون دم در كلاس يه (عقاب .. بازه شكاري.. يا چيزي تو همين مايه ها) پريد جلومو

 گفت كه همون خواهر اس و ما هم به اميد اينكه فردا وقت بيشتري داريم قبوله زحمت فرموديم

.........اين داستان ادامه دارد.........

خوب دوستاي عسلممممم ببخشيد كه سرتونو درد آوردم ممنون از همه ي دوستايي كه دل درد آشونو واسم گذاشته

 بودن بابا ما رو شرمنده كرديد ، اين آپم تقديم ميشه به همه ي اونايي كه اينجا منزله اميدشونه و ما رو قابل دونستن

  و ... بابا ول كنيد ديگه اينقد تعارف نكنين .....دوستتون دارم .....

 جيگرا به اميد اينكه هيچ كدومتون جزء (خفاش ها.. بازها .... موش هاي كور...و دسته هاي از اين قبيل نباشيد)

 

ت ا   آ پ  ب ع د ي  ب ا ب ا آ ب  د ا د (ب ا ي ي ي ي ي ي ....)

*****************************                                                      

بعدالرايتينگ: عزيزم،،،، آب ميوه صداتم، چرخ كرده نگاتم، قربون اون چشاتم، كشته خنده‌هاتم، كلاچ اون پاهاتم،

من مرده هواتم، تا عمر دارم باهاتم! (جمال هر چي با مرامه، سوت بلبلي)
 


لينك | نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 10:38 توسط فلان بنت هیچکس|