تبليغاتX
پریشان گویی های فلان بنت هیچکس
پریشان گویی های فلان بنت هیچکس
نزنی می خوری.......!!
گور به گور شدیم!

سلام به همه ي شيطون بلا هاآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

چطوريد؟احوالتون؟ اي مام بدك نيستيم يه اكسيژني مياد و يه دي اكسيد كربني مي ره..

آقا واقعا كه وضعيت جوي (شرشر بارون هي...)هم گند زده به همه چيمون. به اهم

اخبار توجه فرماييد... از اونجايي كه يه سري از اين آخره فرينداش همش با به به

 وچهچه از اين اتآشغالايه قبلي، ما  رو نشوندن پاي اين كامپيوتر(جعبه ي جادو با لوازم

جانبي)ما هم به علت اينكه جوجه رو آخر پاييز مي شمورن...تصميم گرفتيم يكي از

 جوجه ها رو پيشكش كنيم(يلداتون مبارك...شب چله ايي نچاييد) جون دلم براتون

 بگه.... ما (من و دوستان اوباش)عنده حال بوديم كه بابا اين آخره هفته ايي و

مي ريم هووم و يكم رنگ به رخسارمون ميشنه غافل از اينكه در تقدير عزلي ما

 و در پيشاني نوشت و طالع و غيره و ذالك مون چيز ديگري رقم خورده بود،امان

از دست اين قاطران و استران (اتوبوس وميني بوس ..) كه هيچ گاه جاي كافي نداشته و

اگر هم از اندوخته هاي مالي (از هنگام تولد تا اكنون..)

براي راضي كردن رانندهايي تاكسي استفاده كني بازهم نمي تواني خسارتي

 را كه از بابت اينكه اگر سوخت را به قاچاقچيان گرامي مي فروختند چه ها كه نمي كردند

را جبران كني!! خلاصه فقط كافيه كه يه چيكه آب از آسمون بياد كه ديگه عمرا نيش ترمز

 بزنن (چه برسه به اينكه برسوننت) خلاصه بگم كه منو فريندايه كج و كولم عينهو كوليآآآ

با خندر پندرآيي كه بار كرده بوديم(اكثرا رخ چركايه يه ماه قبل...با كلي ليست و دفتر و قلم ...

كه عينه قبض جريمه بايد تقديمه ددي آمون شه تا اگه نگهبانه خزانه داري{مامي}كيفش كوك

 باشه يه مرحمتي كنه و اجازه ي پرداختو بده كه طي مراتبي به همون تحويل داده شه

... تازه اونم خودش مراحله خاصي داره ...مثلا اينكه آنچه به ذائقه ايشان خوش مي آييد

 را با كرنشي تقديم نموده و تازه با توجه به فصلاييه مختلف عنايت ايشان متغيره...

ليكن به علت ضيق وقت به همين قسمت بسنده مي كنيم) بالاخره بعد يه نيم ساعت

 پياده روي و عوض كردن پي در پي خط هاي واحد به قرارگاه رسيديم (آخيش...)

بعد از اينكه به نيايش معبود پرداخته و براي اينكه در بين راه دچاره سانحه ي دنجرزي

 نشده ايم با قيافه هاي آويزون رفتيم تو...

 بعد از جاسازي بقچه ها و صندوق ها(ساكهايي زهوار دررفته) به دنبال زدن

 تليفان و تلگرام و چاپار(اونايي كه قرعه به نامشون افتاده و بوي فراندشون با ارابه

 مي رسونن شون) روانه سالن مي شويم...بعد هم كه رو تابوتمون(تختآيه چند كارمون...آره

 بابا مثلا اينكه يه دكمه داره كه بزنيش ته تختت يه مونيتور و كي برد با وب كم و ساير

 ملزومات و محالاته ممكن كه هنوز هيچ بني بشري نديده و نشنيده  بهش وصله مي پره بيرون...)

بله بعد كه تلپ مي شيم همين كه مي خوايم كپه مرگمونو بذاريم دوستان داد وبيداد كنان

 كه هي فلاني چه نشسته ايي پس بيا كه تايمه دينر...زير نور شمع ...با دسر...ظروف

 طلا و نقره... رسيده.ما هم كه باز هزاران بار بر بخت خويش لعنت فرستاده و فعلا در

فكر سير كردن شكم بوديم خود را به سالن غذاخوري رسانديم. روبه رويه فريندان خويش

 نشسته سرگرم خوش و بش مي شويم غافل از اينكه صف غذا را فراموش كرده منتظر

 كرنش خدمتكارانيم...وانگهي چون صداي شكم هامان از خندها فراتر رفته به ناچار به صف

 رفته و منتظر غذا ايستاديم...اما چون سره قضايايه قبلي همه حسابي از دستيار آشپز

گله مند بوديم(دو جفت چشم داشتيم ...يه چند هزارتايه ديگه ايم قرض كرديم)و به تفتيش

 غذا پرداختيم...خداوند باري تعالي همه يتان را از شر ديوان حفظ بفرماييد(الهي آمين)

همين كه يكي از فريندايه بنده كه مفتخر به داشتن كمربند مشكي وعنوايني چون:

پا گنده،جكي جان،اسپايدرمن و..ملقب به لوك كوچيكه در ميان سايرين مي باشد افتخاري

 را نصيب گروه نيمه خل و چل ما نموده و كنار ما جاي گرفتند،و لبخند گنده ايي تحويل داد.

 ما هم همه با ذوق به تناول طعام پرداختيم.و در حالي كه لگام افكار افسار گسيخته را

 جستجو مي نموديم،صدايه مخوفي (ما فوق صوت كه فقط دانشجوايه ما به علته داشتن

 اذهانه خارق العاده قادربه سمع اش مي باشند)همه را از جا كنده و به واهمه وا داشت.

همگي به چشم چراني پرداخته تا منبع صدا را بيابند،غافل از اينكه لوك كوچيكه سوپاپ

 اطمينان را از جاي كنده و مخش در حال سوت كشيدن  بود،ما كه از بحراني بودن اوضاع

اطلاع يافتيم في الفور خود را به مامني رسانيده و پناه گرفتيم،لوك كوچيكه به طرف آشپز خانه

 براه افتاد(توصيف صحنه:هيچكي جرات نداشت جنب بخوره يا جيكش درآد..در حالي كه

با هر گامه مورد{لوك}زمين به شدت به لرزه درمي آمد)خلاصه بعد از خورد و خمير شدنه

چن تا عينك  لوك به آشپز خونه رسيد وبا چابكي در را باز كرد(ما همه زاويه ي ديد خود را

تغيير داده تا از چند و چون قضيه آگاهي پيدا كنيم)بعد از رويت 2 نفر در آشپزخانه با پچ ،پچ

 و انواع  ميل و هندس فري و اس ام اس و زبانه اشاره و ... از هويت آنها آگاه گشتيم...آنگونه

كه ما مطلع شديم يكي از آن دو داش فري(فريماه) و ديگري نوچه اش  سمي لاشخور كه

 از عهده ناصري در آشپز خانه ي دربار به سر مي بردند....گويا داش فري در آشپزخانه

 سنگري امن براي چپاول سايرين يافته و تا ته ماجرا را خوانده خويش را در آنجا تلپ

كرده اند...و  كسي نيز از چند و چون قضايايه دست برد ايشان مطلع نمي باشد...خلاصه

 همچي كه لوك كوچيكه پاشو گذاش تو پاشنه ي در،داش فري در چارچوب در ظاهر گرديده

 و در حالي كه ما را هم از الطاف نعره ي خويش بي نصيب نگذاشته بود رخ در رخ لوك

كوچيكه گذاشته و اعلام كرد كه هاي بزمچه كجا داري ميايي كه اين جا هفت پشت

 نسل اندر نسل منطقه ي ما بوده كسي جرات نزديك شدن به آن را نداشته، بي خبر

 از آن كه اين تو بميري (لوك كوچيكه)از اون تو بميريا نيس كشيله ايي چنان آب دار بر

صورت لوك نواخته(كه ضرب آهنگ آن جدو واباده در گور خفته ي  داش فري را به فرستادن

 يك "جميعا ايول" واداشت)در همين هنگام لوك كه از كنف شدن واهمه داشت داش فري را به

دوئلي (در سالن غذاخوري در مقابل همگان)دعوت نمود ما كه خود را زير ميز چپانده بوديم

متوجه رنگ به رنگ شدن چهره ي داش فري شده و هر چه بيشتر سعي در حفظ جان

 خويش نموديم...بعد از دقايقي چند داش فري براي حفظ منطقه تصميمش را مبني بر

 قبول دوئل اعلام كرد...لوك در حالي كه به قسمت وسط سالن وارد مي شد از طرف

درب آشپزخانه همگي شاهده خروج داش فري و لاشخور شديم...هر دو ميان سالن قرار

 گرفته( و ما با وجود 2متر فاصله آنچنان چشم را در كاسه گردانده و از سويي به سويه

ديگري نگريسته بوديم كه تشخيص فاصله كاري بس دشوار مي نمود) داش فري در

حالي كه كلاه آشپزيش را بر سرش مرتب مي نمود دستمال دور گردن را در آورده و

پس از چند بار چرخاندن با چنان صدايي در هوا رها كردند كه لوك گامي به عقب برداشته

 و ترديد در چهره اش رويت مي شد...داش فري به لاشخور عرض كرد كه هي "چلمنگ"

بپرس سلاحت چيه؟ لاشخور در حالي كه كلمات نجويده را ادا مي كرد از سر بي حالي

 بر يكي از صندلي هاي آن اطراف ولو شد...لوك كه در مخچه اش در حاله سبك سنگين

 كردن ابزار مختلف بود اعلام كرد كه مبارزه ي تن به تن بهترين راه آشكار شدنه حقيقته

 كه چه كسي قوي تره...داش فري بدون فوت وقت خنده ايي كشدار كرده و قبوله را با

صدايي بدونه آهنگ بيان نمود...در حالي كه هر دو به دوره محوطه ي باز سالن غذا خوري

چرخ مي خوردند ما هم نگاهمان را روي ان دو زوم نموديم ... اگه بدونيد وقتي داش فري

 مشته اولو پرت كرد و مشتش خورد به شيكم لوك چه ولوله ايي برپا شد (ما هم كه در

 دل لوك را احسنت گفته بوديم...جبهه ي خويش را في الفور تغيير داديم)و صداي كف زدن

و سوت كشيدنه عده ايي به هوا بلند شد ديگران هم جرات يافته از سنگر خويش به بيرون

جهيده و چون مارگزيده ها چشم به دهانه آنان دوخته. داش فري در برابر ابراز احساساته

حضار يه مخلـصـــــــــــــيم كشدار+قربونه همه تقديم نمود كه ناغافل كف گرگيه لوك زير

 چشمش بادمجاني كاشت...بعد از حركت فست لوك كار به جاهايه باريك كشيده ...و به

علته اينكه دعوا فرقه فرقه شده(طرفدارانه دو گروه هم به جان هم افتادن) از توصيف آن

 معذوريم...خلاصه بعده يه 20 دقيقه ايي كه طرفين آش و لاش در اطرافه مخمصه ولو شده

بودند...دوستان كه از قبل طعمه را انتخاب كرده بودند ما را به وسط دعوا هل داده كه بلكم

 ما آتش بس اعلام كنيم و ديگران را نيز از خطره هلاكت بر اثر جيغ ها و برخوردهاي متوالي

 مشت و لگد بر تنشان نجات بخشيم، منم كه خود را در وسط معركه يكه و تنها يافتم كم

نگذاشته و هر ترفندي را كه صلح را برتر از جنگ جلوه مي داد به كار گرفتم و آن دو براي

لحظاتي خيره در من از لت و پار كردن يكديگر دست كشيدن... من كه از نتيجه ي بحث

خوشحال بودم دست هر دو را در دست گرفته كه اي آقا همو ببوسيد و دست برداريد ...

همچي كه قصد گرفتن دست داش فري رو كردم با لبخندي دندونايه خوشتراشش(دارم بالا

مي آرم..) رو در معرض ديده عموم گذاشته و با حركتي  رندانه چنان مشتي پاي چشم چپم

كاشته كه درد آن تمام سلولها و اندامها و دستگاهاي بدنم را درنورديد...در همين حوالي بود

 كه لوك{ژان وال ژان} در مقام دفاع از من مشتي را نثار شكم داش فري كرد (چون من باز هم

در ميان آن دو آنقدر لنگ و لگد خوردم از مابقي ماجرا چندان دل خوشي نداشته آن را سانسور

 مي كنم...)خلاصه وقتي من كف زمين پرت شدم بالاخره مسئول گرامي خوابگاه(اعلاء

 حضرت) سر رسيده و اقدام به خفه كردن سرو صدا نمود...و داش فري و لوك در مقابل اعلاء

 حضرت آنچنان به قائده ي اوضاع (براي اينكه يه وقت جل و پلاسشونو از خوابگاه پرت نكن

 بيرون..)غائله را ختم نمودندكه دوئل كه سهل است اگر جنگ جهاني سيوم هم بود آن را

به ترتيبي حل و فصل مي كردند...بعد از اينكه همگي خفقان گرفته و فودهايشان را كوفت

نمودند اعلاء حضرت دمشان را روي كولشان گذاشته پي كارشان رفتند...و ما هم درب و داغون

 به اتاقمون برگشتيم و به عنوان پاداش لقب شواليه را از جانب فريندايه بي مخمون دريافت

 كرديم...من هم هيچ برايشان كم نگذاشته و با متكا به جانشان افتاده كه آي بي چشمو

 روآ حالا ما رو هل مي ديد ميون معركه ي 2 تا دايناسور ... اما بازهم خويش را با مثله

 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌فريفته و ماجرا را در دوگوله ي خويش به دست نسيان سپرديم...        seeشترnot see

خوب دوستاي لــوتيه خودم مر 2+28 كه من باب تفرج هم شده سري به وب ما مي زنيد و

 خرسند از اينكه نگاههاي خوشگلتون رو به تور زديم ...بابا ما دلمون به نفساي (نظراي )

 شما گرمه* واي اين شاسخينم ديوونم كرده همش گير داده كه اين آپت منو ياده جمله از

" ماست كه بر ماست"مي ندازه و اينكه بهم ميگه به جاي مس سابيدن برو هنراي رزمي

ياد بگير كه باز ناك اوتت نكن…الانم كه نك و نال كنان دارم براتون مي نويسم هنوز كه هنوزه

ع ين دزدايه دريايي يه چيزي به چشمم آويزون كردم… با سپاس مجدد… مي خوامتون…

 

بعدالرایتینگ:چروک لباتیم بخند تا فنا شیم!


لينك | نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 7:47 توسط فلان بنت هیچکس|