به نام خدا...هستم، از بچگی بزرگ شدم، تو بیمارستان به دنیا اومدم، صادره از شهرمون، همونجا بزرگ شدم، چند سال سن دارم، بابام مرد بود، تو دوران کودکیم بچه بودم، با رفیقام دوست شده بودم،دانش آموز بودم دانشجو شدم، يه خواهر دارم كه مامان بابامون يكي هستن، ديوونه تب 40 درجه بعد از برف بازيم،به دوست داشتن علاقه دارم ، بعضی شبها که می خوابم خواب می بینم، تو خونمون زندگی می کنم، تا حالا نمردم و ...