سلام به همه ی هم پیشگآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآن
گر دگر بار با زهم لنگ برداشته به بلاگفا اینتر نموده ایم همین بس که محض خاطر مجانینی (همچو خویشتن) طول طریق نمودیم و مرثیه ایی به قافیه کشک من بهر خواجگان رایتینگ همی کردیم. لیکن چون از دست ابلهی احباب (دوستان) به تنگ آمدیم به ناچار (چون چند هزار جفت گوش مفت گیر آورده ایم...) بر نقل قصه خویش پایفشاری نموده و به هیچ وجه حاضر به اعراض از آپ کردن نمی باشیم... فی القصه سالی از سالیان دور که بنده آن را در مخچه ی خود به تاریخ هابیل و قابیل نسبت می دهم ما به همراهی رفقا از دارالفنون ول گشته و روانه ی اندرونی (خوابگاه)گشتیم البت در طریق چشمهایمان را روی اتیاپ(تریپ های) نوادگان فلان الدوله زوم نموده و گهگاهی (طنازی نموده)متلکی نثار آنها می کردیم در مثل گر ضعیفه ایی از طایفه ی آن بالا، بالا ها با ماشین بنزش از هزار فرسخی ما رد می شد با پرتاب هر نوع صلاحی اعم از (سوزن و چاقو و تیزی و ...)سعی در پنچر نمودن تایر ماشین چشمگیرش نموده و حسابی کیفور می گشتیم(البت دربسیاری از اوقات مردمک هایمان به کاسه ی چشم چسبیده و آنقدر ماشین را تعقیب می کردیم که یا بخورد به تریی و از ریخت بیفتد یا کف از دهان ما همچو سیل جاری شده و تمامی خیابان های اطراف را در بر گیرد...) در حال همه مفتون هجره های رنگارنگ استریت گشته و خویش را می فریفتیم در همین گذار بود که یکی از خواجگان (پشت گوش فراخ)بنده ی تهی کیسه را مورد خطاب گذاشته بانگ بر زد که هی فلانی مسئلته... عرض نمودیم :بنال...فرمود که هیهات که من هانگری بوده و طاقتم طاق گردیده است از بس دینرهایمان همان برکفستهایمان همی بوده است... و دیر زمانی ست که به غایت هوس یک قرص پیراشکی نموده ام...ما که خود نیز آشکارا لب و لوچیمان آویزان بود بفرمودیم :لبیک یا فلانی ...به هجره اندر شویم ...در حال به هجره اندر شده و به چشم چرانی فی مابین پیراشکیات پرداختیم... ناگاه خواجه ی مربوطه پرسید:یا سیدی نرخ پیراشکی در چه سقفی بوده و بازار چگونه است...سیدی عرض نمودند:نرخ ها متفاوت بوده و بستگی به طبع و ذائقه ی شما دارد... ما نیز فی الفور نوع عند لاو آن را سلکت نموده و جویای نرخ گشتیم ...سیدی بفرمودند که قیمت ایشان(ضمایر احترام نسبت به فود عند لاومان) یک هزار تومن همی بوده و هست... ما نیز هند در جیبهای سرشار از تهی خویش نموده و پس از جمع و تفریق فراوان فی الحال حزین گشته و اتفاق کردیم که از این هجره مفارقت نموده و بقیت عمر خویش را به شمردن دالرهایمان بپردازیم لیک چشم به خواجه ی مسئلت کننده دوخته و با نگاه هر قدر که در توانمان بود او را مورد مواخذه قرار داده و جبین مان را که انگار یک سطل که چه عرض کنم انگار یک شلنگ آب رویش گرفتند را با آستینمان اطهر نموده و بفرمودیم همه از هجره اگزیت شوید که آبرویمان که به درک هستیمان بر باد رفت ...الغرض پس از خروج بازهم بر دریوزگی خویش اقرار نموده و همچو واپس ماندگان به اندرونی روان شدیم...لیک مگر غائله به همین سادگی ها خاتمه می یافت ...خیر ما که هفت قسم خوده بودیم که ما سی خودمان و آنها نیز سی خودشان و اینکه دگر بار اگر شده (به جهنم) با تاکسی به دارالفنون رفته ایم هرگز از نیرهای هجره مذکور رد نمی شویم
اما کارد که چه عرض کنم اگر قمه هم به این شکم کوفتی بخورد بازهم بول هوسی خویش را از سر می گیرد.......چند ماه بعد......ما که پس از استفاده از وام ها و قرض و قوله های فراوان اعم از :وام مسکن ،وام کار آفرینی،وام مرید و...به یک هزار تومن(!!!) دست یافته وتقدیر را موافق تدبیر یافته و (البت طی این چند ماه شاید هم چند سال ...از هجره ی مذکور دل نکنده و آنقدر به آنها چشم دوخته بودیم که آمار چند و چون و وفور و ورود و خروج هر پیراشکی را تحت عنوان {مجموعه برنامه های شبیه سازه پیراشکی}تقدیم به لاورهایی که ع ن ما تهی بوده اند کردیم و از همین طریق موفق به دریافت جوایز ناپلئونی از دستان مبارک شیوخ گشتیم)به طوری که سیدی ما را از هزار فرسنگی بازشناخته و از مورنینگ تا نایت بساط کرکر خندشان بپا بوده و هست ...البت ما هم پس از کوشش وگذر از پیچ و خم های فراوان (از مراحل طراحی و تولید{دستگاه چاپ اسکناس}و آزمایش و...گذشته و بالاخره دیساید نمودیم بر بایینگ پیراشکی... ایول به خواجگان که احوالات خویش را در هر حال دگرگون نموده و در ریاضت کشیدن و دلق پوشیدن و عیار بودن فاز داده اند و اتفاق نموده اند که پیراشکی را برای خاطر حال گیری از سیدی هم شده خریداری کنیم.علی ای الحال لنگ برداشته سوی خداوند دکان همی رفته و او را بیاگاهانیدم که یا ایها السیدی ما نیز مایه دار گردیده (توپ گشته اییم)و گر بلاد عالم را گشتن کنی عمرا لنگه ی ما کاستومرهایی فایند کنی.. اند به عشق و صفا و گشت و گذار از میان پیچ و خم های سینی های فول اف پیراشکی مشغول گردیدیم فی الحال یکی ازنوادگان ادیسون که در همین ایران کنونی خودمان سکونت دارند(البت ما هم نمی دانیم که چون است که ادیسون یک زن ایرانی گرفته است...لیک آنقدر از راپورت چیان شنیده ایم که یومی از ایام که ادیسون در حال ستادینگ بر روی نظریه ی گوناگون خویش بوده اند سر از تونل زمان در آورده و به کشورمان تشریف آورده اند و پس از دیدن ضعیفه ایی که بر اثر رعد و برق گیسوانش سیخ گردیده بود برخورد نموده و تزویج نموده اند ...)یحتمل ایشان نیز از همان نسل اند...اوکی ...سیدی پس از رویت ایشان خنده گستاخی نموده ما را نیز از نظر گذراند...بفرمود : یا فلانی چون است که تشریف فرما گردیده و دکان ما را منور نموده اید...ایشان نیز بفرمودند :یا سیدی به این جماعت هانگری برس ...که بنده نیز اقلام خویش را فایند کنم...سیدی نیز پس از پرانیدن انواع تعارفات غضبناک چشم های دریده اش را به ما دوخته بفرمود که حاجت خویش را بنالید...ما هم پس از گذاشتن انواع کنفرانس های مطبوعاتی و مصاحبه از تک تک خواجگان(که یک هفت ،هشت نفری می شویم...)که البت گفته اند که درز نکند لیک ما درز می کنیم که دیساید ما مبنی بر توافق بر روی پیراشکی یـــــــــــــــک هــــــــزار تومنی اعلام شد...و خداوند دکان چون بشنید از خنده ریسه رفته و چون مجانین دست بر در و دیوار می کوفت و اشک از چشمانش جاری بود...ما که معتقد بوده و هستیم که خندان هنری فنی بوده و چون اصولا ما طلاب دارالفنونی لاو فنون بوده و هستیم کلی کیفور گشتیم...لیک سیدی یکباره احوالاتش برگشته و فهمیدن که نوادهی ادیسون سارق از آب در آمده (البت ادیسون خدا بیامرز در این طریق هیچ نقشی نداشته ...و اصلا این کردار زشت را همین اراذل و اوباش خودمان که نظیرش در استریت های اطراف دارالفنون کم نمی باشد به ایشان آموخته اند...)الغرض عیش ما تلف گردیده و چون ماست به عتاب و خطاب سارق پرداخته لیک عمرا گر از هجره بدون پیراشکی ایگزیت کنیم...سیدی نیز چون ناجور حالش گرفته شده و اصولا دپرس گردیده بود سخنان رکیکش را چون نقل و نبات بر سر مایی بیچاره انداخته و دیگر نمی اندیشد که آمد و ما مرض قند گرفتیم آنوقت چه خاکی بر سر کنیم و انسولین در این هیر و بیر از کجا فایند کنیم...علی ای الحال چون آتش غضب سیدی فروکش نموده(فی مابین این تایم ما بازهم به مذاکرات خویش در باب سلکت پیراشکی مشغول بودیم...)آهان سیدی عرض نمود که ای خدا ددی شما را بیامرزد که هر چند تهی کیسه بوده و شلنگ تخته می انداختید فی این تایم چند تیلیارد کلاک ما را خندانده و هرگز کج کج به پیراشکی هایمان نظر نینداخته اید(ما هم گفتیم تو از کجا می دانی اصلا به تو چه ؟کاستومر حق سلکت دارد...)بله سیدی از ما خشنود گردیده و نقل ها درباره ی مضرات مسارق و مفاسد فی مابین بلاد عالم نشخوار نمودند...و در عند کلام فرمودند که خرجینتان را بدهید ما نیز بلافاصه آن را رد نموده و سیدی نیز با بی نهایت منفی- منت نهادن به نسبت هر 4 نفر از خواجگان یک پیراشکی بخشش نمودند... ما که با دوممان گردو می شکستیم...و بشکن و بالا زنان انواع ترانه های رپ ...را به جهانیان عرضه می نمودیم سوی اندرونی روان گشتیم لیک فی طریق به نوادگان فلان الدوله نیز لبخندی به غایت گنده رد نموده طوری که ایشان نیز از فرت اشتیاق جلز و ولز می نمودند(ای زرشک..)علی ای الحال چون به اندرونی دخول نمودیم...با احدی سخن نگفته و فی الفور به غرفه ی خویش اندر شدیم...و به تناول پیراشکی احتمام ورزیدیم .. لیک مگر این کوفتی(تریپ کرای بیایید...)قابل جویدن بود ...خیر حتی ما مراحل عبور آن را از حلق و مری و نای و پیچ و خم های روده حس نموده و بر بی آی کیو بودن خویش افسوس ها خوردیم...لیک خواجه ی مجنون(مسئلت کننده..) ابلهی و بیخود بودن خویش را قبول نمی نموده و بر دنجرز بودن و حال و فاز و کوفت و زهرمار دادن پیراشکی اصرار می نمودند...ما نیز با آن حالمان به جانش اوفتاده و تا جایی که می خورد لت و پارش کردیم...علی ای الحال ایشان نیز تریپ مظلومیت برای ما آمده و کار به جاهی باریک و تنگ تر رسید...و آنقدر پیش رفت که ما سقوط نموده و از خیرش گذشتیم ...بدین منوال دگر بار ما چون همیشه از پی کار خویش رفتیم...
ایها الشیوخ از اینکه فی مابین این تایم برای بنده حقیر دل دردهایتان را گذاشته و حظی وافر نصیب بنده نمودید و ما را از گوشه موشه هایی گیجگاه خویش گذرانده اید ما را وری هپی نموده و منت بر کله ی کچل ما نهادید...خمار پیچ و خمهای نگاهتان(نظراتتان)بوده و هستیم...والسلام...فعلا....
بعدالرایتینگ:م مرامتوتو...ج جمال تو...ن نگاتو...ص صفاتو..خ خرابتیم بخدا...(بقیشو خودت بساز عشقی...)